از جنگ سوریه تا خلبان بوئینگ ۷۸۷؛ داستان الهامبخش موفقیت یک دختر پناهنده در کانادا
جنگ، مهاجرت و مشکلات مالی نتوانستند رویای خلبان شدن نور عُتَیم را از بین ببرند. دختری که با ۲۰۰ دلار وارد کانادا شد، امروز خلبان یکی از بزرگترین شرکتهای هواپیمایی این کشور است.

وقتی نور عُتَیم در سال ۲۰۱۷ وارد کانادا شد، فقط ۲۰۰ دلار داشت و آیندهاش هنوز نامعلوم بود. او از جنگ سوریه فرار کرده بود، تحصیلش در لبنان نیمهکاره مانده بود و هزینه آموزش خلبانی حدود ۷۰ هزار دلار بود؛ با این حال تصمیم گرفت رویایی را که از کودکی با او بود، دنبال کند.
برای تأمین هزینه آموزش، همزمان دو شغل داشت، از اطرافیان پول قرض گرفت و حتی یک کمپین تأمین مالی راه انداخت. برای رسیدن به کلاسهای پرواز هم در سرمای کبک، گاهی یک ساعت پیادهروی میکرد.
اما این تازه شروع مسیر بود. نور بعدها در شمال کانادا، در دمای منفی ۴۰ درجه و روی باندهای دورافتاده پرواز کرد و در مأموریتهای آمبولانس هوایی، بیماران مناطق دورافتاده را به بیمارستان رساند.
چطور این پناهنده سوری از چنین شرایطی به کابین بوئینگ ۷۸۷ ایر کانادا رسید؟
پرواز در شمال کانادا چه چالشهایی برای او داشت؟
و چرا با وجود پرواز در مسیرهای بینالمللی، هنوز یک مقصد خاص برای او مهمتر از همه است؟
پاسخ این پرسشها و جزئیات داستان نور را در گزارش زیر بخوانید.
وقتی نور عُتَیم Nour Utayim برای نخستین بار در فوریه ۲۰۱۷ از هواپیما پیاده شد و پا به مونترال گذاشت، با منظرهای روبهرو شد که هیچ شباهتی به خانهاش در دمشق نداشت. برف همهجا را پوشانده بود و سرمای کانادا برایش آنقدر ناآشنا بود که تنها دو روز بعد بیمار شد؛ چون هنوز نمیدانست برای چنین هوایی باید لباسهایش را چگونه لایهلایه بپوشد.
آن روزها هیچکس نمیتوانست تصور کند همین دختر جوان، چند سال بعد، نهتنها یاد میگیرد با زمستان کانادا کنار بیاید، بلکه شبهای زمستانی را در ارتفاعی بالا و در شرایطی پرواز کند که دما میتواند به ۴۰ درجه زیر صفر برسد؛ بر فراز جنگلهای بیانتها و دشتهای یخزده، جایی که گاهی هیچ نوری در افق دیده نمیشود و باند فرودگاه ممکن است فقط یک نوار باریک و کمنور در دل تاریکی باشد.
اما داستان نور خیلی پیشتر از آن زمستان آغاز شده بود؛ در دمشق و در کابین هواپیمایی که پدرش هدایت میکرد.
پدری که خیلی زود از دست رفت و رویایی که ماند
نور سومین نسل خلبان خانواده است. پدر و پدربزرگش هر دو کاپیتان خطوط هوایی سوریه بودند و داستانهای پرواز آنها از کودکی بخشی از زندگی نور بود.
او فقط چهار سال داشت که برای نخستین بار در کابین خلبان نشست. عکسهای آن روز هنوز باقی ماندهاند؛ دختربچهای کوچک که در جایگاه خلبان نشسته و به آیندهای نگاه میکند که آن زمان هیچ تصوری از دشواریهایش نداشت. اما پدرش خیلی زود از دنیا رفت. نور میگوید وقتی پدرش فوت کرد، تنها ۵ سال داشت.
سالها بعد، وقتی از رویای پرواز صحبت میکند، هنوز آن خاطره برایش زنده است: «همیشه دوست داشتم همراه پدرم با هواپیما سفر کنم، اما وقتی فقط ۵ سال داشتم، او فوت کرد.»
پدرش خلبان Syrian Airlines بود و همین موضوع باعث شده نور یک رویای خاص داشته باشد؛ رویایی که حتی امروز، با وجود اینکه خلبان یک شرکت هواپیمایی بینالمللی شده، هنوز به آن نرسیده است: اینکه روزی هواپیمایی را به دمشق ببرد و در فرودگاه بینالمللی شهر فرود بیاورد.
او میگوید پرواز به دمشق برایش «چیزی واقعا خاص و متفاوت» خواهد بود.
این رویایی است که خودش هم میداند در آینده نزدیک تحقق آن آسان نیست. جنگی که زندگی او را از سوریه گرفت، هنوز سایه خود را بر سر این رویا انداخته است.
جنگی که خانواده را از دمشق بیرون راند
نور همراه مادر و دو برادرش در دمشق بزرگ شد. مادرش خیلی زود بیوه شده بود و خانواده توان پرداخت هزینه آموزش خلبانی را در سوریه نداشت.
سپس جنگ داخلی سوریه آغاز شد. خشونت و بمبارانها سرانجام خانواده را مجبور کرد در سال ۲۰۱۵ کشور را ترک کنند. نور که آن زمان ۱۷ سال داشت، همراه خانواده به لبنان رفت.
خانواده حدود دو سال در لبنان به عنوان پناهنده زندگی کردند. نور در بیروت تلاش کرد مسیر زندگیاش را ادامه دهد و در Beirut Arab University در رشته مهندسی معماری تحصیل کرد. شاید معماری میتوانست جایگزین عملیتری برای رویای خلبانی باشد؛ رویایی که هزینهاش برای خانوادهای در شرایط آنها دستنیافتنی به نظر میرسید.
اما زندگی در لبنان آسان نبود. نور تنها زندگی میکرد، در یک رستوران سوری کار میکرد و درآمدش به سختی هزینههای زندگی را تامین میکرد. وقتی عمهاش در کانادا دیگر نتوانست هزینه تحصیل او را پرداخت کند، نور مجبور شد دانشگاه را ترک کند.
او حتی برای مدتی به سوریه بازگشت؛ شش ماهی که قرار بود شاید راهی برای ادامه زندگی پیدا کند. اما سوریه دیگر جای امنی برای او نبود. دوباره به لبنان برگشت، درست در زمانی که اقتصاد این کشور نیز در حال فروپاشی بود.
آیندهاش دیگر نه در سوریه بود و نه در لبنان.
کانادا؛ جایی که یک آزمون دوباره رویای خلبانی را زنده کرد
راه خروج سرانجام از کانادا گذشت. نور، مادرش و دو برادرش در سال ۲۰۱۷ از طریق برنامه اسکان مجدد پناهندگان سوری وارد کانادا شدند. یک گروه کلیسایی محلی در حومه مونترال که با کمک عمه نور سازماندهی شده بود، حامی خانواده شد.
خانواده در Saint-Bruno، حومهای در نزدیکی Saint-Hubert Airport، ساکن شدند.
نور از همان ابتدا تلاش کرد خود را با زندگی جدید وفق دهد. فرانسه یاد میگرفت، دنبال کار میگشت و برای ورود دوباره به دانشگاههای محلی درخواست میداد.
در جریان روند اسکان خانواده در کانادا، نور در یک آزمون تعیین مسیر شغلی نیز شرکت کرد. نتیجه آزمون دو گزینه را پیشنهاد کرد: مهندسی معماری و خلبانی.
یکی از این دو شغل همان چیزی بود که سالها پیش به دلیل جنگ، مهاجرت و مشکلات مالی از زندگیاش کنار رفته بود. خلبانی.
همزمان، یک اتفاق ساده در Saint-Bruno دوباره این رویا را به سطح آورد.
نور برای یک پروژه نوشتاری باید درباره شغلی که به آن علاقه داشت تحقیق میکرد. خانه آنها نزدیک فرودگاه بود و صدای هواپیماهایی که مرتب در آنجا فرود میآمدند، هر روز به گوش میرسید.
او تصمیم گرفت درباره هوانوردی بنویسد. برای تحقیق به یک مدرسه خلبانی محلی رفت، اما آن بازدید دیگر فقط برای نوشتن یک پروژه مدرسه نبود.
نور آنجا فهمید شاید چیزی که سالها غیرممکن به نظر میرسید، واقعا ممکن باشد. شاید بتواند خلبان شود.
۲۰۰ دلار، دو شغل و یک مسیر یکساعته در برف
فقط یک مشکل وجود داشت: پول. هزینه آموزش خلبانی در کانادا حدود ۷۰ هزار دلار است؛ رقمی که حتی برای بسیاری از جوانان کانادایی نیز سنگین است، چه رسد به یک پناهنده که تازه وارد کشور شده و هنگام ورود فقط ۲۰۰ دلار داشته است.
نور اما تصمیم گرفته بود این بار رویایش را رها نکند. برای دریافت وام دانشجویی از بانک درخواست داد. همزمان دو شغل گرفت: در یک مطب پزشک به عنوان پذیرش و در یک رستوران به عنوان گارسون کار میکرد.
برای تامین هزینهها از دوستان و بستگان نیز پول قرض گرفت و حتی یک کمپین تامین مالی جمعی راه انداخت.
در تلاش برای پیدا کردن منابع مالی بیشتر، حتی سراغ جاستین ترودو، نخستوزیر وقت کانادا نیز رفت.
ترودو در یک رویداد عمومی از یک کتابخانه محلی در مونترال بازدید میکرد. نور عکسی از خودش و پدرش همراه داشت. جلو رفت و داستانش را برای او تعریف کرد و گفت میخواهد مثل پدرش خلبان شود.
ترودو او را به نماینده پارلمان حوزه محل زندگیاش ارجاع داد، اما آنجا هم کمک چندانی ممکن نبود؛ نور در آن زمان هنوز شهروند کانادا نبود. او اما مسیرش را ادامه داد و بعدها شهروند کانادا شد.
در فوریه ۲۰۱۸، یک سال پس از ورود به کانادا، نخستین درسهای پروازش را آغاز کرد.
برای رفتن به کلاسها خودرو نداشت. گواهینامه رانندگی هم نداشت. بنابراین در سرمای زمستان کبک، هر روز حدود یک ساعت پیاده میرفت تا به کلاسهای صبح زود برسد و بعد یک ساعت دیگر راه میرفت تا برگردد.
او بعدها گواهینامه خلبانی خصوصی خود را تنها در شش ماه گرفت. سرمای کانادا دیگر مانع نبود. حالا قرار بود خودش در آسمان پرواز کند.
از نخستین پرواز تا اولین صندلی خلبان
نور خیلی سریع پیش رفت. پس از دریافت گواهینامه خلبانی خصوصی، هدف بعدیاش گواهینامه خلبانی تجاری و رتبه مربی پرواز بود. او کل مسیر آموزشی خود را در کمی بیش از یک سال و نیم به پایان رساند.
در سپتامبر ۲۰۱۸ گواهینامهای را دریافت کرد که او را واجد شرایط خلبانی میکرد و یک سال بعد، در ۲۰۱۹، کار به عنوان مربی پرواز را آغاز کرد.
مدرسه خلبانی او را به عنوان مربی تماموقت استخدام کرد.
به این ترتیب، دختری که زمانی با ۲۰۰ دلار وارد کانادا شده بود، حالا به دیگران آموزش میداد چگونه هواپیما را به پرواز درآورند.
این موفقیت یک ویژگی دیگر هم داشت. نور محجبه بود. برخی افراد به او گفته بودند که با حجاب نمیتواند خلبان تجاری شود. در دوران آموزش، گاهی دانشجویان مرد مسنتر نیز با چیزی روبهرو میشدند که نور آن را «نگاههای پیشداورانه» توصیف میکند. اما به گفته او، این موارد پراکنده و محدود بودند.
او میگوید وقتی دانشجویان یکی دو پرواز با او انجام میدادند، آن نگاهها معمولا جای خود را به احترام و قدردانی میدادند.
نور تاکید میکند که هرگز از سوی همکارانش در کابین خلبان مورد تبعیض قرار نگرفته است.
در همان زمان، او به نخستین مربی پرواز محجبه در کبک تبدیل شد و هنوز یک هدف بزرگتر داشت. میخواست روزی خلبان یک شرکت هواپیمایی شود.
مقصد بعدی؛ شمالی که فقط از آسمان میتوان به آن رسید
برای رسیدن به شرکتهای هواپیمایی بزرگ، نور باید ساعتهای بیشتری در آسمان میگذراند. او ابتدا به عنوان مربی پرواز کار کرد و بعد به Rouyn-Noranda رفت؛ شهری معدنی در حدود ۵۰۰ کیلومتری شمالغرب مونترال. اما مقصدی که واقعا میخواست به آن برسد، Air Inuit بود.
اواخر سال ۲۰۲۱، این فرصت را پیدا کرد. Air Inuit به کامیونیتیهای دورافتاده شمال کبک، Nunavut و بخشهایی از جنوب کبک خدمات میدهد؛ مناطقی که در آنها کامیونیتیهای بومی اینویت زندگی میکنند و بسیاری از آنها دسترسی زمینی آسانی به سایر نقاط ندارند.
نور از مدتها قبل به این شرکت علاقه داشت، چون احساس میکرد پروازهای آن فقط جابهجایی مسافر نیستند.
این پروازها برای برخی از این کامیونیتیها، تنها راه ارتباط با دنیای بیرون هستند.
نور درباره کارش در Air Inuit میگوید: «این شرکت شریان حیاتی این کامیونیتیها است. بعضی از این مناطق فقط از طریق هوا قابل دسترسی هستند و همین باعث میشود کاری که ما انجام میدهیم یک خدمت ضروری باشد.»
او میگوید: «اینکه برای یک هدف یا یک مسئله پرواز میکنید، احساس بسیار خاصی دارد.»
در Air Inuit، نور همچنین با Melissa Haney آشنا شد؛ نخستین زن اینوک که کاپیتان یک هواپیمای مسافربری جت شده بود و برای او به یک مربی و الگو تبدیل شد.
نور ابتدا با هواپیماهای Dash 8 و King Air 350 پرواز میکرد و مسافر و بار را به باندهای دورافتاده شمال میرساند، اما این فقط آغاز مرحله سختتر کار بود.
شفق قطبی، ۴۰ درجه زیر صفر و باندهایی در دل تاریکی
پرواز در شمال کانادا برای آدمهای کمتحمل نیست. کانادا دومین کشور بزرگ جهان است و بخش عظیمی از شمال آن را جنگلها، دشتها و مناطق دورافتاده تشکیل میدهند.
نور شبها با هواپیما از فراز این سرزمین میگذشت؛ زیر بالهایش جنگلهای بیانتها و دشتهای یخزده بود و گاهی تا کیلومترها هیچ چراغی در افق دیده نمیشد.
مقصد هم الزاما شبیه فرودگاههایی نبود که مسافران معمولی میشناسند. بعضی باندها تجهیزات و روشنایی بسیار محدودی داشتند و خلبان باید در تاریکی، باد شدید، سرمای شدید و شرایط دشوار آبوهوایی مسیر فرود را پیدا میکرد.
دمای هوا در زمستان میتوانست به ۴۰ درجه زیر صفر برسد. گاهی مه یخزده، باد و کولاک نیز به این شرایط اضافه میشد. نور اما عاشق همین بخش از کار بود.
او میگوید: «من نمیگویم سفر به آنجا لذتبخش نیست، اما یک چالش منحصربهفرد است.»
بعد با خنده اضافه میکند که این کار «قطعا خیلی پرزرقوبرق نیست».
یکی از چیزهایی که این پروازها را برای او متفاوت میکرد، شفق قطبی بود.
او میگوید: «هیچ چیز نمیتواند بیشتر از هدایت یک هواپیما به شما احساس کنترل بدهد. این احساس وقتی معمولا میتوانید نورهای شفق شمالی را ببینید، حتی قویتر میشود.»
بعد با شوخی اضافه میکند: «البته تقریبا همیشه.»
اما پشت این مناظر زیبا، مسئولیتی سنگین وجود داشت. نور حالا باید در همین شرایط سخت، بیماران بدحال را نیز به بیمارستان میرساند.
وقتی پرواز، یک ماموریت نجات است
نور بعدا به پروازهای آمبولانس هوایی یا Medevac منتقل شد. این پروازها اغلب نیمهشب آغاز میشدند. یک تماس میآمد، بیماری در یک منطقه دورافتاده نیاز فوری به درمان داشت و هواپیما باید راه میافتاد.
نور باید در سرمای شدید، باد، مه یخزده و کولاک پرواز میکرد تا بیمار را صدها کیلومتر به بیمارستانهای بزرگ مونترال برساند.
این دیگر فقط یک پرواز نبود. زمان اهمیت داشت، هر دقیقه اهمیت داشت.
نور درباره لحظهای که بیمار را به آمبولانس منتظر تحویل میدهد، میگوید: «وقتی بیمار را به آمبولانس منتظر تحویل میدهیم، احساس میکنیم ماموریت با موفقیت انجام شده است.»
همین ماموریتها بود که معنای تازهای به حرفه خلبانی برای او داد. او دیگر فقط هواپیما هدایت نمیکرد. پروازهایش بخشی از زندگی آدمهایی شده بود که اگر هواپیما نبود، شاید راه دیگری برای رسیدن به بیمارستان نداشتند.
و شاید همین جا بود که رویای کودکی او معنای تازهای پیدا کرد؛ پرواز دیگر فقط راهی برای رسیدن به آسمان نبود، بلکه راهی برای رساندن آدمها به جایی بود که به آن نیاز داشتند.
از قطب شمال تا کابین بوئینگ ۷۸۷
مسیر نور سرانجام او را به جایی رساند که سالها پیش حتی تصورش را هم نمیکرد: ایر کانادا. در سال ۲۰۲۴، او به شرکت هواپیمایی اصلی کانادا پیوست.
حالا در ۳۱ سالگی، خلبان بوئینگ ۷۸۷ Dreamliner است و در مسیرهای بینالمللی طولانیبرد پرواز میکند؛ از اقیانوسها میگذرد و قارهها را به هم وصل میکند.
مسیر رسیدن به این کابین از دمشق آغاز شده بود؛ از کابین هواپیمایی که پدرش هدایت میکرد، از خانهای که جنگ آن را از خانواده گرفت، از دانشگاهی در بیروت که مجبور شد ترک کند، از ۲۰۰ دلاری که هنگام ورود به کانادا داشت و از پیادهرویهای یکساعته در برف.
حالا او در کابین یک بوئینگ ۷۸۷ نشسته است. اما موفقیت او فقط به دلیل سرعت پیشرفت حرفهایاش چشمگیر نیست. در سراسر جهان، تنها حدود ۵ درصد خلبانان تجاری زن هستند.
نور درباره مسیرش میگوید: «احساس میکنم خیلی خوششانس بودم. اما انگیزه زیادی هم داشتم. اگر یکی از این عوامل را از معادله حذف کنید، این اتفاق نمیافتاد.»
او همچنین در زمانهایی که پروازهای Air Inuit را انجام نمیدهد، همچنان مربی پرواز است.
یک آرزوی دیگر هم دارد. میخواهد روزی یک پناهنده در کلاس پرواز او بنشیند؛ کسی که مثل خودش زمانی فکر کرده باشد این رویا برای او بیش از حد دور از دسترس است. تا زمان تهیه گزارش BBC، چنین دانشجویی هنوز به کلاس او نیامده بود. اما نور برای نزدیکتر کردن این روز تلاش میکند.
او با UNHCR همکاری کرده تا در نشستهایی با پناهندگان درباره تجربه خودش صحبت کند؛ شاید کسی در میان آنها باشد که به هوانوردی علاقه دارد و بخواهد روزی خلبان شود.
دختری که هنوز میخواهد به دمشق برگردد
نور حالا یکی از نخستین زنان پناهنده سوری در جهان است که به خلبان تجاری تبدیل شده و نخستین مربی پرواز محجبه در کبک بوده است.
او از سوریه فرار کرده، در لبنان زندگی کرده، دانشگاه را ترک کرده، با ۲۰۰ دلار وارد کانادا شده، دو شغل داشته، برای تامین هزینه آموزش پول قرض کرده، کمپین تامین مالی راه انداخته، حتی سراغ نخستوزیر رفته، در برف یک ساعت پیادهروی کرده، در باندهای دورافتاده شمال کانادا فرود آمده و بیماران را در دل شب به بیمارستان رسانده است. اما اگر از او بپرسید هنوز چه پروازی در ذهنش باقی مانده، پاسخ احتمالا نه نیویورک است، نه لندن و نه پاریس. دمشق است. شهری که مجبور شد در نوجوانی ترک کند. شهری که پدر خلبانش در آن پرواز میکرد. شهری که سالهاست از دور به آن فکر میکند.
او میگوید: «احساس میکنم وقتی در آسمان هستم، به پدرم نزدیکترم.»
شاید به همین دلیل است که شفق قطبی برای او فقط یک منظره زیبا نیست. در ارتفاع بالا، در سکوت کابین، وقتی نورهای سبز و رنگارنگ آسمان شمالی را روشن میکنند، نور به بخشی از مسیری فکر میکند که از یک دختر چهار ساله در کابین هواپیما تا خلبان بوئینگ ۷۸۷ طی کرده است. و هنوز یک پرواز باقی مانده است. پروازی که اگر روزی امکانش فراهم شود، برای نور فقط یک مسیر هوایی نخواهد بود.
پرواز به دمشق، شاید بیش از هر پرواز دیگری، بازگشت به پدری باشد که در ۵ سالگی از دست داد، به شهری که در ۱۷ سالگی از آن گریخت و به رویایی که جنگ نتوانست از او بگیرد.
نور میگوید: «میخواهم افراد بیشتری، بهویژه زنان، را تشویق کنم که رویاهایشان را دنبال کنند.»
و درباره پناهندگان نیز میگوید: «فکر میکنم میتوانم به پناهندگان دیگر کمک کنم بفهمند که پرواز کردن در ارتفاع بالا برای آنها هم ممکن است.»
شاید همین، خلاصه مسیر زندگی نور باشد؛ دختری که جنگ او را از خانهاش بیرون راند، اما نتوانست رویای پرواز را از او بگیرد.





