از خورشید داغ جامائیکا تا زمستانهای تورنتو؛ روایت فرزند یکی از مهاجران که هویت او در کانادا شکل گرفت

پیش از آنکه آفتاب بالا بیاید، نور گوشی در تاریکی اتاق روشن میشود؛ ایمیلی کوتاه با یک پیام ساده: «مدارس امروز به دلیل برف تعطیل است.» برای خیلیها فقط یک اطلاعیه است، اما برای Rogene Reid در تورنتو، این پیام هنوز هم طعم کودکی دارد؛ طعم روزهایی که شهر ناگهان آهسته میشد و زمستان، با همه سختیهایش، فرصتی برای نفس کشیدن میداد.
حالا که زمستانها بیثبات و غیرقابل پیشبینی شدهاند، او میگوید دلتنگ همان ریتم قدیمی است؛ ریتمی که بخشی از هویت او به عنوان فرزند مهاجران جامائیکا در کانادا را شکل داده است.
خانم Reid از کودکی آموخته بود زمستان چیزی برای «تحمل کردن» است، نه دوست داشتن. والدینش که در گرمای جامائیکا بزرگ شده بودند، سرما را با احتیاط و برنامهریزی پاسخ میدادند؛ لباس بیشتر، مراقبت روی یخ و بیرون نماندن طولانی. گرما برای آنها «خانه» بود.
اما برای او که در کانادا به دنیا آمده و در تورنتو بزرگ شده، زمستان کمکم معنای دیگری پیدا کرد. روزهای برفی حس بردن یک قرعهکشی مخفی را داشت؛ ایمیلی قبل از طلوع آفتاب که خبر میداد شهر برای یک روز آهستهتر خواهد شد. حتی حالا که مدیر مدرسه است، آن پیام صبحگاهی هنوز همان حس معجزه کوچک را دارد.
او مینویسد در مدرسه، زمستان یعنی آدمبرفیها، گونههای سرخ از سرما و چکمههایی که پشت در کلاس ردیف میشدند. در خانه اما زمستان با نگرانی همراه بود؛ تعطیلی مدرسه میتوانست به معنای شیفت کاری از دسترفته و فشار بیشتر بر والدینی باشد که برای ساختن زندگی جدید در کانادا تلاش میکردند. زمستان برای او همزمان «هدیه» و «بار» بود.
خانم Reid میگوید میان دو اقلیم بزرگ شده است؛ گرمایی که والدینش در خاطراتشان حمل میکردند و برفی که شخصیت او را شکل داد. زمستان به او آموخت مکث کردن ضعف نیست، سکوت میتواند حضور داشته باشد و سرعت همیشه نشانه پیشرفت نیست.
حالا که برفها گاه ناگهانی و سنگین میبارند و گاه اصلا نمیآیند، او برای ریتم منظم زمستانهای گذشته سوگواری خاموشی دارد. به باور او، زمستان فصلی نبود که فقط از آن عبور کند؛ فصلی بود که به او یاد داد چه کسی است.








