از مرگ پدر تا بازخوانی سوگ در ایران؛ یادداشت لیلی پورزند در روزنامه Toronto Star کانادا
روایتی شخصی از فقدان سیامک پورزند و نگاهی به معنای سوگ، صدا و یادبود در ایران امروز

فهرست مطالب
لیلی پورزند، کنشگر اجتماعی ایرانی- کانادایی، در یادداشتی شخصی و تاثیرگذار در روزنامه Toronto Star کانادا، روایت میکند که چگونه پس از مرگ پدرش، سیامک پورزند روزنامهنگار فقید ایرانی، به جای فرو رفتن در سوگی خاموش، راه سرپیچی و مقاومت را انتخاب کرد؛ انتخابی که به گفته او امروز به تجربهای جمعی در ایران بدل شده است.
او از لحظهای مینویسد که تنها چند ساعت پس از مرگ پدرش، در نخستین حضور تلویزیونی به جای لباس مشکی، سفید پوشید و گفت «او حالا آزاد است». چرا سوگ، برای او و بسیاری از خانوادههای داغدار ایرانی، به یک کنش سیاسی تبدیل شد؟
این یادداشت، ایران امروز را نیز تصویر میکند؛ جایی که به گفته او، هزاران خانواده، در اوج سرکوب و کشتار، اجازه نمیدهند عزیزانشان فقط «قربانی» نامیده شوند. چرا مراسم خاکسپاری و یادبود در ایران به صحنههای عمومی مقاومت تبدیل شدهاند؟ چرا مادران، به جای سکوت، نام فرزندانشان را بلند فریاد میزنند؟
در این مقاله لیلی پورزند نشان میدهد چگونه سوگ سیاسی، تلاشی است برای بازپسگیری روایت، کرامت و صدا؛ و این پرسش را پیش میکشد که آیا آزادی، حتی در مرگ، میتواند دفن شود؟
برای درک کامل این روایت شخصی و پیوند آن با تجربه جمعی ایرانیان، ترجمه کامل این متن را در زیر بخوانید.
سوگ سیاسی برای بسیاری از ایرانیانی که در ۴۷ سال گذشته عزیزان خود را به دست جمهوری اسلامی از دست دادهاند، تجربهای آشناست.
پانزده سال پیش، پدر روزنامهنگارم در ایران و در حالی که در حصر خانگی بود، در سن ۸۰ سالگی بهطرزی تراژیک جان باخت. تنها چند ساعت پس از مرگ او، خودم را برای حضور زنده در تلویزیون بیبیسی فارسی BBC Persian آماده کردم تا درباره این فقدان حرف بزنم؛ در حالی که از درون تکهتکه شده بودم.
بیاختیار به سراغ لباسهای مشکی در کمدم رفتم. ولی مکث کردم و به خودم یادآوری کردم که این یک سوگ معمولی نیست. نخستین حضور عمومی من حامل پیامی سیاسی بود. اگر آزادی و جان او را گرفته بودند، من باید میراث قهرمانانه مقاومتش را بازتاب میدادم.
انتخابی که به پیام بدل شد
اشکهایم را پاک کردم، مثل یک جنگجو محکم ایستادم و به جای مشکی، سفید پوشیدم. آن روز در تلویزیون زنده گفتم: «او حالا آزاد است؛» و من زندگیاش، مبارزهاش و آزادیاش را جشن گرفتم.
در نخستین سالگرد رفتنش، دوستان را دور هم جمع کردم و کیکی بریدم که روی آن شعری از فروغ فرخزاد را نوشته بودم: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.»
در آن لحظه، سوگ تنها ابزاری بود که در دست داشتم تا مقاومت را نشان بدهم. تنها راهی بود که میتوانستم روایت پدرم را پس بگیرم. نمیخواستم آنطور که حکومتی بیرحم و قاتلانش انتظار داشتند عزاداری کنم؛ شکسته، مغلوب و خاموش. این، کنشی بود در برابر رنج تحمیلی. در آن لحظه، بازپسگیری شیوه سوگواری، تنها قدرتی بود که داشتم. سرم را بالا گرفتم و نامش را بلند و با افتخار صدا زدم.
سوگ سیاسی، عزاداری شخصی نیست؛ کنشی عمومی از مقاومت است.
ایران در تاریکترین روزها
امروز ایران یکی از تاریکترین دورههای تاریخ معاصر خود را میگذراند. بیش از ۳۰ هزار نفر در جریان اعتراضهای مسالمتآمیز، زمانی که میلیونها نفر برای مطالبه تغییر رژیم، آزادی و دموکراسی به خیابانها آمدند، بهطرزی وحشیانه به دست حکومت کشته شدهاند.
اینترنت قطع شد. سپس کشتاری گسترده رخ داد. با اجساد، بدون کرامت انسانی برخورد شد؛ پیکرها بیهیچ تشریفاتی روی هم انباشته و از خانوادهها پنهان شدند. عزیزان، روزها میان هزاران جسد به دنبال نشانی میگشتند. بسیاری از خانوادهها مجبور شدند برای تحویل گرفتن پیکرها پول بپردازند یا برگههایی دروغین را امضا کنند که علت مرگ را طبیعی اعلام میکرد.
با این حال، در دل این درد عمیق جمعی، آنچه سر برآورده نه سکوت و تسلیم، بلکه بازپسگیری قدرتمند روایت و صدا از مسیر سوگ بوده است.
سوگ به مثابه مقاومت جمعی
در سراسر ایران، خانوادهها اجازه نمیدهند عزیزانشان تنها به عنوان قربانی به یاد آورده شوند. آنها اصرار دارند که فرزندانشان قهرمان نامیده شوند. وقتی پیکرها سرانجام بازگردانده میشوند، خانوادهها خجالت نمیکشند و یا در رنجی خاموش پنهان نمیشوند. آنها نامها را بلند و با افتخار فریاد میزنند. خاکسپاریها و مراسم یادبود دیگر لحظات خصوصی فقدان نیست؛ آنها به شهادتهای عمومی مقاومت بدل شدهاند.
در مرکز این آیینها، مادرانی ایستادهاند که فرزندان جوان و شجاعشان به شکلی وحشیانه از آنها گرفته شدهاند. این زنان سر خم نمیکنند. همچون جنگجویانی افسانهای، سربلند میایستند و نام فرزندانشان را با غرور صدا میزنند. بسیاری با «کِل»، همان صدای زیر و کشیدهای که زنان ایرانی در جشنها سر میدهند، فضا را پر میکنند. این انکار درد نیست؛ امتناع از شکستهشدن است.
این یادبودها دیگر یادآور مراسم سنتی سوگواری نیستند. موسیقی محبوب پخش میشود. مردم در میان اشکها میخوانند و میرقصند، گاه حتی بر مزار عزیزانشان. فضا از گل و بادکنک پر میشود. کیک بریده میشود. پرندگان از قفسها رها میشوند و به آسمان میروند؛ پیامی روشن که شاید جسم را کشته باشند، اما روح در مسیر آزادی پرواز میکند.
این، سوگ سیاسی در عمل است.
سوگواری به این شکل، اصرار بر این است که حتی در مرگ هم کرامت زنده میماند و آزادی، وقتی یکبار تصور شد، دفنشدنی نیست. دیکتاتورها میکشند، اما جاودانه نمیمانند.
«پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.» – فروغ فرخزاد
درباره سیامک پورزند
پدری که نویسنده این مقاله، لیلی پورزند، از سوگواری برای مرگ او سخن میگوید، سیامک پورزند روزنامهنگار و کنشگر فرهنگی ایرانی است که بیش از پنجاه سال از عمر خود را در رسانههای جمعی و مطبوعات ایران گذراند.
او در ۲۵ شهریور ۱۳۱۰ متولد شد و از چهرههای شناختهشده روزنامهنگاری فرهنگی در ایران بود. پورزند همسر مهرانگیز کار و پسرخاله احمد شاملو بود و در طول فعالیت حرفهای خود چندین بار توسط حکومت ایران بازداشت شد.
او در سال ۱۳۷۹، پس از ماجرای کنفرانس برلین، بار دیگر بازداشت و سالها در شرایط حبس و سپس حبس خانگی و ایزوله نگهداری شد؛ وضعیتی که خود از آن با عنوان «تنهایی مطلق» یاد میکرد. در تمام این مدت، امکان دیدار آزادانه با نزدیکان از او سلب شده بود.
سیامک پورزند نهایتا در اردیبهشت ۱۳۹۰، در شرایطی که سالها تحت فشارهای شدید روانی و امنیتی قرار داشت، با پریدن از پنجره اتاق محل حبس خانگیاش به زندگی خود پایان داد.
دختر او، لیلی پورزند، کنشگر اجتماعی سرشناس در کامیونیتی ایران، در این یادداشت با رجوع به تجربه شخصی خود، از پدرش سیامک پروزند و از سوگ بهعنوان شکلی از مقاومت سیاسی سخن میگوید.








