از حمل کیسههای سیمان در لبنان تا گشتزنی در آبهای شمال کانادا؛ داستان زندگی علی دعاس
علی دعاس در ۱۳ سالگی بهعنوان پناهجوی سوری، بدون دانستن حتی یک کلمه انگلیسی وارد شهری کوچک در منیتوبا شد. حالا ۱۰ سال بعد، او غواص و نیروی ارتباطات نیروی دریایی کانادا است و با کشتیهای این نیرو در آبهای شمال کشور گشتزنی میکند

علی دعاس در ۱۳ سالگی، پس از فرار از جنگ سوریه، بدون دانستن حتی یک کلمه انگلیسی وارد شهری کوچک در منیتوبا شد. چند سال قبلتر، در لبنان تقریبا هر روز کیسههای سیمان حمل میکرد و با دیدن کودکانی که به مدرسه میرفتند، آرزو میکرد خودش هم بتواند درس بخواند. اما مسیر زندگی او قرار بود بسیار متفاوتتر از این آغاز شود.
گزارش Globe and Mail روایت میکند که علی و خانوادهاش در سال ۲۰۱۵ با حمایت یک گروه داوطلب به نام Build a Village در Altona ساکن شدند؛ شهری با حدود ۵ هزار نفر جمعیت. علی خیلی زود خودش را به همکلاسیهایش رساند، به فهرست دانشآموزان ممتاز راه یافت و بورسیه تحصیل در دانشگاه منیتوبا را گرفت.
- اما چرا پسری که از جنگ گریخته بود، تصمیم گرفت وارد ارتش شود؟
- و چگونه توانست انتخابی را که برای خانوادهاش یادآور تجربههای تلخ سوریه بود، به آنها توضیح دهد؟
علی ابتدا به مادرش گفت در یک «دفتر کار» مشغول است، بدون اینکه بگوید این دفتر روی یک کشتی قرار دارد.
امروز، این جوان ۲۴ ساله در نیروی دریایی کانادا خدمت میکند، غواص و شناگر نجات است و در ماموریتهای دریایی در آبهای شمال کانادا حضور دارد. او برای رسیدن به این جایگاه، شش ماه تمرینهای سخت غواصی را پشت سر گذاشت.
اما شاید مهمترین بخش داستان، پاسخ او به یک سوال ساده باشد:
- وقتی از علی میپرسند اهل کجاست، چه میگوید؟ چرا با وجود تمام تغییرات زندگیاش، پاسخ او «Altona در منیتوبا» است؟
این گزارش جزئیات بیشتری از این سفر، چالشهای خانوادگی و زندگی تازه او دارد.
علی دعاس Ali Daas تا سه سال پیش حتی اقیانوس را از نزدیک ندیده بود؛ حالا یکی از نیروهای HMCS Max Bernays است که در ماموریت گشتزنی در قطب شمال کانادا حضور دارد. این جوان ۲۴ ساله پیامهای رمزگذاریشده را مدیریت میکند، از سیستمهای کامپیوتری کشتی محافظت میکند و بهعنوان غواص و شناگر نجات آموزش دیده است. اما فقط یک دهه پیش، او پسربچهای بود که از جنگ داخلی سوریه گریخته بود.
جنگ، کودکی علی را در دمشق متوقف کرد
خانواده علی زمانی در دمشق زندگی راحتی داشتند. پدر و مادرش در هتلها کار میکردند، مادرش یک مغازه لباسفروشی داشت و خانواده در خارج از شهر صاحب یک مزرعه بودند.
جنگ داخلی سوریه که از سال ۲۰۱۱ آغاز شد، همه اینها را تغییر داد. مغازه مادرش توسط افراد مسلح تعطیل شد و مزرعه خانواده نیز بمباران شد.
خانواده در سال ۲۰۱۳ سوریه را ترک کردند و به لبنان رفتند. علی که آن زمان ۱۰ سال داشت، نزدیک به سه سال به کارهای سخت مشغول بود و تقریبا هر روز کیسههای سیمان حمل میکرد. او بچههای دیگری را میدید که راهی مدرسه میشدند و آرزو میکرد خودش هم بتواند به مدرسه برود.
یک شهر کوچک در منیتوبا، شروع دوباره یک خانواده
اواخر سال ۲۰۱۵، علی همراه پدر و مادر و شش خواهر و برادرش، جزو نخستین پناهجویان سوری بود که به منیتوبا رسیدند. یک گروه داوطلب به نام Build a Village اسپانسر خانواده شد و آنها را در Altona، شهری کشاورزی با حدود ۵ هزار نفر جمعیت در فاصله تقریبی ۱۰ کیلومتری مرز آمریکا، اسکان داد.
شهر Altona در دهه ۱۸۸۰ توسط منونایتهایی تاسیس شده بود که از امپراتوری روسیه گریخته بودند. یکی از کشاورزان محلی زمین خود را در اختیار خانواده گذاشت و مادر علی نیز دانههای گوجهفرنگی را که از سوریه در چمدانش آورده بود، در آنجا کاشت.
منونایتها گروهی مسیحی با ریشههای آناباپتیستی هستند که از قرن شانزدهم در اروپا شکل گرفتند و به زندگی ساده، صلحطلبی و تاکید بر ایمان و جامعه محلی شناخته میشوند.
علی بعدها گفته است کانادا نخستین جایی بود که در آن به یاد میآورد واقعا احساس امنیت کرده باشد.
از فهرست دانشآموزان ممتاز تا ورود به نیروی دریایی
علی خیلی زود توانست عقبماندگی تحصیلی خود را جبران کند. او به فهرست دانشآموزان ممتاز راه یافت و بورسیهای برای تحصیل علوم در دانشگاه منیتوبا University of Manitoba دریافت کرد.
اما پاندمی کرونا مسیر تحصیلش را مختل کرد. در همین دوره، یک تبلیغ نظامی در شبکههای اجتماعی توجه او را جلب کرد و او تصمیم گرفت به ارتش بپیوندد.
آگوست ۲۰۲۳، علی برای گذراندن دوره آموزش پایه به کبک رفت. در یکی از تمرینهای میدانی، صدای تیراندازی او را به یاد سوریه انداخت. اما این بار، همانطور که به Globe and Mail گفته، پنهان نشده بود؛ احساس میکرد قوی است.
دو پرچم، یک خانواده و چالشها
بعضی از سختترین لحظات زندگی علی نه در منطقه جنگی اتفاق افتاد و نه در دل اقیانوس، بلکه پشت میز آشپزخانه در خانه والدینش شکل گرفت. او به Globe and Mail گفته است کشمکش میان دو فرهنگ، همیشه پراسترسترین بخش زندگی او بهعنوان یک پناهجو در کانادا بوده است.
علی از همان ابتدا انتخاب خود را کرده بود. نمیخواست چیزهایی را که او را از دیگر بچههای Altona متفاوت میکرد، حفظ کند. میخواست از فرصتی که کانادا در اختیارش گذاشته بود، بیشترین استفاده را ببرد. او در دوران نوجوانی احساس میکرد از همکلاسیهایش بزرگتر است، اما برای پیدا کردن دوست تلاش زیادی کرد. دوستانش نیز با افتخار به خبرنگاری که برای دیدن آنها آمده بود گفتند علی به آنها یاد داده چطور به عربی فحش بدهند.
او خیلی زود خودش را به سطح همکلاسیهایش رساند، به فهرست دانشآموزان ممتاز راه یافت و یک بورسیه تحصیلی دریافت کرد.
هر قدم به سوی زندگی جدید، فاصلهای در خانه ایجاد کرد
هر قدمی که علی برای ساختن زندگی جدید برمیداشت، فاصله بیشتری میان او و خانوادهاش ایجاد میکرد. هرچه مستقلتر و «کاناداییتر» میشد، والدینش بیشتر تلاش میکردند هویت سوری او را حفظ کنند.
برای خانوادهای که خانه، زندگی و کشورش را از دست داده بود، حفظ هویت یکی از معدود چیزهایی بود که هنوز میتوانستند درباره آن تصمیم بگیرند.
بزرگترین آزمون زمانی فرا رسید که علی تصمیم گرفت به ارتش بپیوندد. ترس والدینش از لباس نظامی بیدلیل نبود. در دوران حکومت بشار اسد، نیروهای نظامی سوریه دهها هزار غیرنظامی را شکنجه کردند، کشتند و مناطق مسکونی را بمباران کردند؛ ضمن اینکه سربازان همه داراییهای خانواده داعس را نیز از آنها گرفته بودند.
وقتی لباس نظامی برای خانواده معنای دیگری داشت
سالها پیش، زمانی که تصویری ماهوارهای از مزرعه بمبارانشده خانواده، پر از دهانههای انفجار، به آنها نشان داده شد، پدر علی مجبور شد اتاق را ترک کند.
خود علی هم اعتراف میکند که توضیح دادن انتخابش برای ورود به ارتش به والدینش، بهخصوص مادرش، آسان نبود. بنابراین تصمیم گرفت او را بهتدریج با این موضوع روبهرو کند. به مادرش گفت در یک دفتر کار میکند، اما نگفت که این دفتر روی یک کشتی قرار دارد.
او نیروی دریایی را انتخاب کرد چون همیشه آرزو داشت اقیانوس را ببیند. برای تبدیل شدن به غواص، شش ماه تمرین کرد. صبح زود برای ورزش بیدار میشد، یک کیلومتر شنا میکرد و پس از پایان شیفت کاری نیز ۱۰ کیلومتر میدوید.
سرانجام خانواده هم با انتخاب او کنار آمدند
خانواده در نهایت با انتخاب علی کنار آمدند. امروز والدین او در مزرعهای که خواهرش در خارج از Altona خریده، مرغ، گوسفند و محصولات کشاورزی پرورش میدهند؛ دوباره روی زمینی کار میکنند که متعلق به خودشان است.
مادر علی دیگر نیازی به داستان «دفتر کار» ندارد. او حالا به پسر بزرگش میگوید که به او افتخار میکند.
از سوریه تا Altona؛ جایی که علی خانهاش را دوباره پیدا کرد
وقتی از علی میپرسند اهل کجاست، بدون مکث پاسخ میدهد: Altona در منیتوبا.
علی موفقیت خود را مدیون اسپانسرهایی میداند که باعث شدند Altona برای خانوادهاش به خانه تبدیل شود.
او میگوید: «اگر آنها نبودند، من امروز اینجا نبودم.»






